آخرین عکس گالری

فاطمیه 89- اردیبهشت 89
بزرگتر    گالري
پخش زنده حرم امام رضا (ع)

ویژه های سایت








جستجو :

شجره نامه پیامبر اسلام
جمعه 11 اردیبهشت 1388 13:15:38
تعداد بازديد : 488    شناسه : 111    بخش : سخنرانی های هیات    نسخه چاپي
سخنرانی استاد سهرابی پور - 25/12/1387


سخنان امشب را در دو بخش عرض خواهم کرد :
1- نگاه تاریخی خواهم داشت به پدران پیامبر و سخنم را با حدیثی از وجود مقدسش تمام خواهم کرد.
شجره نامه ای که برای پیامبر ذکر شده در تاریخ شجره نامه تمامی نیست. یعنی به حضرت آدم نمی رسد. و یک جایی بریده می شود . و این هم به دستور خود حضرت می باشد . نه اینکه برای ایشان یا ائمه معلوم نباشد ، خیر . معلوم بود . اما آن زمان از یکی از پدرانشان به بعد اختلافی میان قوم بوده و عده ای افراد دیگر را وارد شجره طیبه پیغمبر می کردند و دچار مشکل می شد و عوام نمی فهمیدند . لذا بی ادبی هایی به نسب شریفشان می شد به همین خاطر حضرت دستور دادند که هر کس می خواهد اسم پدران مرا ببرد یا در کتابی اسم پدران مرا بنویسد از جناب عدنان که یکی از پدران ایشان هست فرمود نباید بالاتر بروید .
به همین خاطر در کتابهای تاریخی ما هم وقتی اسم پدران پیغمبر را ردیف می کنند از وجود نازنین جناب عبدالله گرفته تا عبدالمطلب ، هاشم ، عبد مناف ، قصی ، ... تا می رسد به عدنان . اما علمای امامیه ، یعنی شیعه ها همه این اتفاق نظر را دارند که پدران پیغمبر از عبدالله تا حضرت آدم همه موحد بودند . یعنی همه خدا پرست بودند ، هیچ کدام مشرک نبودند این صلب ها که یکی پس از دیگری این نور نبوت را از آدم گرفتند و انتقال دادند به حضرت عبدالله . نور نبوت در بدن هیچ مشرکی قرار نگرفت . و این را با تکیه بر روایات یقین داریم . هر کدام از پدران پیغمبر هم انسانهای بزرگی بودند . صاحب کرامت بودند .
همه شان مقامات دنیایی و موقعیت اجتماعی داشتند . از جنبه معنوی هم هر کدام برای خود کسی بودند . جناب درنان که در شجره نامه های مکتوب از یک طرف اسم ایشان است در اخلاقش هست که بسیار دلیر و شجاع بوده ، خیلی زیبا بوده لذا همه حسادت می کردند به ایشان ،روزی عده ای حمله کردند که عدنان را بکشند 80 نفر سوار بر عدنان حمله می کنند و او یک تنه با همه در گیر می شود. از شدت در گیری اسب او به هلاکت می رسد (از بین می رود و تلف می شود ). خودش پناه به کوهی می برد تکیه بر کوه می زند تا امن باشد و بجنگد دستی از بالای کوه ظاهر می شود و او را به بالای قله می کشد. و نعره ای از کوه بلند می شود و 80 نفر هلاکت می شوند. عدنان بیش از 30 پشت با پیغمبر فاصله دارد. اما در آنجا هم معجزه پیغمبر را می بینیم که خدا با معجزه عدنان را حفظ می کند. نه عدنان بلکه پیغمبر ما را حفظ می کند. که این پدری که حامل نور نبوت است از بین نرود. یک چیز مشترکی در این خانواده (پدران پیغمبر)بود که همان چیز به آنها عزت می داد و آن این بود هر کدام از اینها وقتی ازدواج می کردند و بچه دار می شدند و خداوند چند پسر به آنها می داد. این نور نبوت در پیشانی آنها پیدا بود. هر کس آنها را می دید متوجه می شد که او یک چیزی هست و با بقیه آدم ها فرق دارد . یکی از بچه های پسرش که دنیا می آمد. نور منتقل می شد به پسر پسری که صبح به دنیا می آمد. نور نبوتی که تا شب گذشته در پیشانی پدر بود در او دیده می شد . از عدنان رسید به معد و همین طور تا آخر که همه در تاریخ نوشته شده و در همه آدم های بزرگی بودند . عدنان در زمانی که حمله کرد به مکه و مکه را تارومار کرد و همه را کشت . عدنان دست خانواده خود را گرفت و فرار کردند به سمت یمن . عدنان در آنجا از دنیا رفت . بعد از آرام شدن اوضاع مکه ، مردم چون ارادت زیادی به اینها داشتند به یمن رفتند که آنها را بر گردانند تا اینها در مکه باشند. دیدند که عدنان از دنیا رفت. از پسرانش جویا شدند. دیدند که نور نبوت در چهره معد است . او را به مکه آورند . نسل به نسل پدران پیغمبر همه بزرگ مکه بودند.
سیادت  و آقایی ویژه  ای در پدران پیغمبر دیده می شد تا برسیم به قصی ، (عبدالله ابن عبدالمطلب ابن هاشم ابن عبد مناف ابن قصی) که می شود (پدرپنجم) جد چهارم پیغمبر مشخص امام قصی.
در زمان قصی می گویند که امور کعبه دستشان افتاد . (بعد از حضرت ابراهیم و در آن زمان حج انجام می  شد) کیفیت آن با کیفیت الان فرق می کرد . اما حج بوده و مردم هر سال برای زیارت خانه خدا می آمدند و مکه از آن زمان برو و بیایی داشته . الان دولت عربستان مسئولیت میزبانی از حجاج را دارد در آن زمان عده ای مسئول این افتخار (که چه کسی مسئولیت کعبه را بر عهده داشته باشند)بودند این مسئولیت در این خانواده بود اما در زمان قصی جد چهارم پیغمبر به طور ویژه ای این امور به دست آنها افتاد . خداوند چند پسر به قصی داد . از جمله عبد مناف ،عبد مناف نور نبوت را از پدرش به ارث گرفت. هر کس او را می دید متوجه می شد که عبد مناف با بقیه پسرها فرق دارد. 
عبد مناف که بچه دار شد خداوند دو پسر به او داد دو قلو ، این دو پسر از پیشانی به هم چسبیدند (در تاریخ ثبت شده) اسم یکی را عامر و اسم دیگری را عبدالشمس نهادندگفتند چه کار کنیم ؟ اطبا را جمع کردند . اطبا گفتند چیزی نیست . فقط سطحی به هم چسبیدند . می توان با شمشیر آنها را از هم جدا کرد ،نمی میرند ،طبیب را آوردند دو بچه را خواباندند و با شمشیر آنها را از هم جدا کردند . عامر و دیگری عبد الشمس ، خبر پیچید . عبد المناف که بزرگ مکه است . پسرهایش به هم چسبیدند . در آن زمان تفیه نادری است . و از آن عجیبتر اینکه با شمشیر آنها را از هم جدا کردند و بچه ها نمردند . خبر در منطقه پخش شد پیر مردی که جز عقلا بود وقتی خبر را به او دادند . حرف بزرگی در آن روز زد . گفت این دو بچه که تا به دنیا آمدند آنها را با شمشیر از هم جدا کردند تا آخر بچه هایشان نسل اندر نسل شمشیر بینشان حاکم است و این طور هم شد چون عبد الشمس پدر امیه است . بنی امیه که قاتل اهل بیت هستند .
و در زیارت عاشورا بنی امیه (بچه های امیه) را لعن می کنیم . امیه پسر همین عبد الشمس است که چسبیده بود به عامر که همان هاشم است . بنی هاشم-بنی امیه . از همان اول شمشیر بین آنها حاکم شد . شمشیر آنها را از هم جدا کرد . عبدالشمس پدر امیه و هاشم پدر هاشمیان و چه جوانی شد هاشم ! نور نبوت از عبد المناف به هاشم انتقال پیدا کرد . فوق العاده هاشم ، زیبا بود. و این نور به نوع دیگری در چهره هاشم دیده می شد و  می تابید . در تاریخ است که وقتی شب هاشم در کوچه های مکه راه می رفت کوچه را روشن می کرد . (ما می گوییم فلانی چقدر چهره نورانی دارد اگر برق ها را خاموش کنیم خود او زمین می خورد ) اما وقتی می گویند هاشم نورانی است واقعا نور میداد . ابی عبدالله همین طور بود . سیدالشهدا نور می داد . و شب وقتی در کوچه های مدینه راه می رفت آنقدر نور چهره اش زیاد بود که همه جا را روشن می کرد . هلال بن نافه گوید وقتی که رفتم آب ببرم برای حسین در گودی قتلگاه (بعد از آن همه جنگ و گرد و خاک ،آن همه خون ،آن همه خاک ) کشته ای خوشکلتر و نورانی تر از حسین ندیدم . (نور نه سفیدی پوست صورت )مقام به هاشم رسید سیادت به جناب هاشم رسید آقای مکه شد . هاشم بچه دار شد اما هرچه خدا به او پسرمی داد نور نبوت به هیچ کدام از پسرهایش انتقال پیدا نمیکرد . سن او بالاتر می رفت و هیچ کام از پسرهایش این نور را نمی گرفتند . (یکی از پسرهای جناب هاشم اسد می باشد که پدر فاطمه مادر امیر المومنین است -فاطمه بنت اسد- امیر المومنین از حیث پدر با پیغمبر یکی استتا عبد المطلب یکی است افتخار امیر المومنین این است که پیامبر فرمود من و علی یک نور واحد بودیم زمانی که خدا ما را آفرید آمدیم در صلب آدم خدا ما را قرار داد . از حضرت آدم یکی بعد از دیگری من و علی یکی بودیم از صلب پدرانمان پایین آمدیم و تا عبد المطلب من و علی یکی بودیم ،و آنجا دو نیمه شدیم . نیمی از این نور در صلب عبد الله قرار گرفت ،پیغمبر به دنیا آمد و نیمی دیگر در صلب ابوطالب قرار گرفت و امیر المومنین به دنیا آمد . علاوه بر حیث پدری از حیث مادری هم می بینیم که پیغمبر و امیر المومین یکی هستند . (مادرش فاطمه دختر اسد و اسد پسر هاشم ). یک شب هاشم با خدای خود خلوت کرد کنار کعبه گریه و تضرع می کند و می گوید خدایا چه کار می خواهی بکنی؟ در عالم رویا به او گفتند برو به مدینه دختر عمر بن زید ... را بگیر . اسم او سلماست  رفت و یک سفر تجاری می خواست به شام برود از مکه به مدینه رفت و با سلما ازدواج کرد و رفت شام . بعد از برگشت از سفر تجاری شام آمد مدینه که با سلما به مکه بیاید . پدر سلما برای ازدواج شرط گذاشته بود و شرط او این بود که هاشم اگر خدا به دخترم فرزندی داد فرزندش که خواست به دنیا آید باید او را مدینه بیاوری . هاشم قبول کرد و با سلما به مکه رفت. قرار شد فرزندشان به دنیا آید (عبدالمطلب). هاشم ،سلما را به مدینه منزل پدرش آورد . و پسرش به دنیا آمد و اسم او را عامر گذاشتند . (جناب عبد المطلب) هاشم دوباره به شام رفت و همان جا از دنیا رفت . عامر از همان اول در یتیمی بزرگ شد . هاشم که در شام از دنیا رفت برادر او مطلب بزرگ مکه شد . عامر هنوز کوچک است . نور نبوت به عامر رسید . بقیه پسرها نور نبوت را نگرفته بودند . عامر در مدینه است و بزرگ قوم مطلب شده است . چند سالی گذشت و عامر بزرگ شد . به نوجوانی که رسید و همه می دانستند که نور به او منتقل شده و او باید بیاید و جانشین هاشم شود . مطلب یک روز سوار بر شتر به مدینه رفت و نزد سلما رفت و گفت که سلما ، عامر بزرگ شده نور نبوت هم که در او است . او باید بزرگ مکه شود . بگذار که او را ببرم . سلما اجازه داد و عامر را که نوجوانی بود بر پشت خود سوار کرد و در بیابان بتاخت و به مکه رفت و هر دو خسته و مسیر هم آفتابی بود . عامر هم که نوجوان بود صورتش سوخت و گرد و خاک به سر و صورت و لباسش نشسته بود با همان وضع کمر عمویش را گرفت و وارد مکه شد مردم دیدند که مطلب وارد شهر شد عامر پشت او نشسته بود فکر کردند مطلب به مدینه رفته و یک عبد خریده و گفتند که این عبد مطلب است . مطلب عبد خریده است . اسمش عامر است اما از اینجا معروف شد به عبد مطلب . مطلب عموی اوست . عبد به عربی غلام است . مردم فکر کردند که مطلب غلام خریده . تا او بگوید که این فرزند هاشم ، برادرزاده من است و نور نبوت به او رسیده در کل مکه جا افتاد که مطلب رفته عبد خریده ، و شد عبدالمطلب . عبدالمطلب آقای قوم شد و بزرگی عجیبی داشت در مکه . اولین پسری که خدا به عبدالمطلب داد اسم او حارث بود خداوند به او در عالم خواب دستور داد ( چون وحی به او نمی رسید ، از نسل حضرت ابراهیم هستند از عالم بالا رها نشده بودند ) که چاه زمزم را حفر کن با حارث . شاید بگویید چاه زمزم در زمان ابراهیم حفر شد اینها چرا حفر کنند ؟ در یکی از زمانهای گذشته جنگی در مکه رخ داده بود . آنهایی که بزرگ مکه بودند قرار شد از مکه اخراج شوند بیرون بروند . خشم کردند و چاه را پر کردند . چند تا عتیقه و دو تا بز و بره آهوی طلایی را در چاه انداختند و چاه را یک شبه پر کردند و فرار کردند . و کسی دیگر دست به چاه نزد . عبدالمطلب با حارث مامور شد چاه را حفر کند . هیچ کس از قریش هم کمکش نکرد . چاه را کندند عتیقه ها که درآمدند قریش گفتند ما هم سهم داریم - ما هم در یک قبیله ایم . ما همه پسران ابراهیم هستیم . عبدالمطلب گفت خدا به من دستور داده و اینها برای من است - گفتند : نه . سرانجام تصمیم گرفتند که قرعه کشی کنند یک اسم به نام کعبه و یک اسم به نام عبدالمطلب و یک اسم به نام بقیه قریش . قرعه کشی کردند و طلاها به نام کعبه درآمد و طلاها را در کعبه گذاشتند . زره و شمشیرها به اسم عبدالمطلب درآمد و به قریش چیزی نرسید . آب راه افتاد ، چشمه جاری شد . گفتند عبدالمطلب ما هم پسران اسماعیل هستیم ما هم از این آب سهم داریم . از عتیقه و طلاهای چاه که چیزی به ما نرسید لااقل از آب سهمی به ما برسد . عبدالمطلب زیر بار نرفت و قبول نکرد . هر کاری کردند عبدالمطلب قبول نکرد . گفتند چه کنیم ؟ گفتند : زن کاهنه ای در شام هست که عموما مردم دعواهای خویش را پیش او می برند . بیایید نزد او برویم و ببینیم چه می گوید . هر چه او گفت . عبدالمطلب با عده ای از بچه های عبد مناف با طایفه ای از بقیه قریش هم راه افتادند تا به شام بروند که نزاعشان را حل کنند در راه آب خوردنی عبدالمطلب و بچه هایش تمام شد . بقیه قریش هم آب داشتند و به آنها نمی دادند . اینها گفتند چه کار کنیم ؟ می میریم . یک گفت : هر کسی برای خود قبری بکند تا اگر مردیم بدنمان روی زمین نماند و در قبر بخوابد و بمیرد . هر نفر یک قبر کندند و در آن خوابیدند . چند دقیقه ای شد . عبدالمطلب برخاست و گفت این چه کاری است اینجا خوابیده ایم تا بمیریم . جایز نیست بیایید برویم شاید به آب رسیدیم . سوار شترها شدند تا راه افتادند شتر عبدالمطلب تا حرکت کرد از زیر پایش آب جاری و چشمه ظاهر شد همه فریاد زدند . بقیه قریش هم که رفته بودند برگشتند دیدند معجزه است آب از زیر پای شتر عبدالمطلب بیرون آمده است . گفتند عبدالمطلب این کار خداست خدا با این کار ما را متوجه اشتباهمان کرد . چاه زمزم حق توست . خدا که از زیر پای شتر تو در این بیابان خشک چشمه ظاهر کرده حتما تو لایق تر از ما هستی . نمی خواهد به شام برویم . برگشتند مکه . حالا عبدالمطلب 10 پسر دارد . اولی حارث و آخری حمزه - گل سرسبد این 10 پسر عبدالله است . فوق العاده زیبا و نور نبوت هم به عبدالله انتقال پیدا کرد . عبدالمطلب گفت که حالا باید نظرم را ادا کنم . چه نظری ؟ گفت وقتی خدا به من دستور داد که چاه زمزم را حفر کنم نذر کردم که خدا 10 پسر به من بده و من با این 10 پسر که پشتم باشند ، عصای دستم باشند به امور مکه سروسامان دهم . حالا 10 پسر به من داده . نذرت چیست ؟ گفت نذرم این است که یکی از پسرها را به قید قرعه قربانی کنم در راه خدا . این موضوع مربوط به قبل از اسلام است . آداب خاصی عرب در آن زمان داشت . پسرها را جمع کرد . گفتند ما حاضریم . قرعه زدند به اسم عبدالله درآمد . عبدالمطلب دست عبدالله را گرفت که به طرف قربانگاه ببرد مردم با خبر شدند و گفتند نمی گذاریم عبدالله را ببری پسرهای دیگر هم گفتند عبدالله نه ، هر کدام از ما می خواهی قربانی کن اما عبدالله نباید قربانی شود . گفتند چه کنیم ؟ گفتند زن کاهنه را بیاوریم . زن کاهنه را آوردند . او گفت بین 10 شتر و عبدالله قرعه بزنید . به اسم شترها اگر درآمد شترها را به جای عبدالله بکشید خدا از شما راضی است . اگر نشد تعداد شترها را اضافه کنید . پذیرفتند . 10 شتر آوردند قرعه زدند به اسم عبدالله در آمد . 20 تا شتر آوردند به اسم عبدالله درآمد ، 30 تا ، 40 تا ، 80 تا ، 90 تا ، باز به اسم عبدالله درآمد . 100 شتر آوردند قرعه زدند به اسم 100 شتر درآمد . زن پرسید دیه یک مرد نزد شما چه قدر است . گفتند 10 شتر ، از 10 شتر ، 10 شتر به تعداد شترها اضافه شد تا اینکه به تعداد 100 شتر به اسم شترها درآمد مردم همه شادی کردند عبدالمطلب گفت قبول نیست . 9 بار قرعه زدیم به اسم عبدالله درآمد این دهمی به اسم شترها درآمد دوباره قرعه زدند باز به اسم 100 شتر درآمد باز عبدالمطلب گفت قبول نیست . دوباره قرعه زدند در رتبه سوم هم قرعه به نام 100 شتر درآمد . عبدالله دیگر قربانی نشد . و 100 شتر را قربانی کردند .
عبدالله طرفداران زیادی داشت . بزرگان و سلاطین و قبیله ها که عبدالله را می دیدند می دانستند که پدر پیغمبر است . علمای یهود و مسیحی هم با خبر بودند . زمانی که عبدالله با حضرت آمنه ( س ) ازدواج کرد مرحوم آقاشیخ عباس می نویسد 200 زن وقتی خبر ازدواج عبدالله به آنها رسید مردند ( زلیخا زمانی که خبر ازدواج یوسف را شنیده بود غش کرد ) از چنین پدرانی پیغمبر ما به دنیا آمد . اما یک حدیث از زبان مبارک پیامبر اکرم ( ص) ابوذر غفاری می گوید وارد مسجد شدم و دیدم کسی نیست پیغمبر و امیرالمومنین نشسته اند (چه خوب است که همه مثل ابوذر زیرک باشیم و دنبال مطلب برویم نه اینکه به زور مطلب را به ما بگویند ) فورا نزد پیغمبر نشست و عرض کرد یا رسول الله ، نصیحتی بکن ، تا کسی نیست چیزی به من بگو . چیزی پیغمبر به ابوذر گفت که متن آن دو ، سه صفحه از کتاب را می گیرد و تفسیر چندین کتاب برایش نوشتند یک جمله آن را می گویم ، فرمود یا اباذر ( خطاب به همه ) قدر پنج چیز را قبل از پنج چیز بدان . ( پنج چیز است که تا به خودت بیایی فورا این پنج چیز از دست می رود و پنج چیز دیگر جایش را می گیرد تا این طور نشده قدر این پنج چیز را بدان )
1- قدر جوانی را قبل از این که پیر شوی بدان . در جوانی می شود خود را به خدا نزدیک کرد . در جوانی می شود خوب و با حس و حال نماز خواند . در جوانی می توان یک هیاتی خوب شد . در جوانی می شود زودتر سحرها بیدار شد . در جوانی می شود خوب گریه کرد . در جوانی می شود رکوع و سجده خوب رفت . نمازهای خود را با تند خواندن خراب نکنید . پیر که بشوید مجبورید نشسته نماز بخوانید . خیلی بین نماز نشسته و ایستاده تفاوت است . زمانی که شخص در رکعت سوم و چهارم شک می کند حکم آن این است که بعد از نماز ، 1 رکعت نماز احتیاط ایستاده و 2 رکعت نشسته بخواند یعنی نماز ایستاده ارزشش دو برابر نماز نشسته است . اگر ایستاده می خواهی بخوانی یک رکعت کافی است . ولی نشسته باید دو رکعت بخوانی .
2- قدر سلامتی را قبل از این که مریض بشوی بدان .
فکر می کنید سلامتی را چه قدر می شود نگه داشت با چه قدرتی می توان سلامتی را نگه داشت . چه قدر از انسانها هستند که با یک حادثه کوجک سلامتی خود را از دست می دهند . وقتی انسان سالم نباشد کاری نمی تواند انجام دهد سلامتی نعمت بزرگی است .
3- قدر فراغت خود را بدان این اوقات نعمتی است که خدا داده .
4- وقتی که پول داری قدر آن را بدان چون زود از دستت می رود .
اگر مالی داری با خدا معامله کن برو در بازار خدایی و با خدا معامله کن .
5- مهم تر از همه قدر زنده بودنت را بدان چون خیلی راحت می میری . جوان ها فکر نکنید فقط پیرها می میرند .
این هم یک حدیث زیبا و سنگین از رسول اکرم ( ص ).
رفقا به دنبال محبت اهل بیت بدوید ما سرمایه دیگری نداریم تا می توانید قلبهای خود را از محبت پیغمبر و فرزندان پیغمبر لبریز کنید می گویند زلیخا می رود نزد حضرت یوسف . حدیثی از امام صادق ( ع ) است که زلیخا می رود نزد یوسف و ( زلیخا ) اول می گوید : خدا را شکر حمد و سپاس بر خدایی که پادشاهان را به واسط گناهانش عبد کرد و عبدها را به واسطه طاعتش به مکنت و ملکیت و سلطانی رساند . یوسف به زلیخا گفت چرا این کار را با من کردی ؟ گفت از بس که زیبایی ، از بس که جذابی . امام صادق می فرماید که حضرت یوسف به زلیخا می گوید اگر تو پیغمبر آخرالزمان را می دیدی چه کار می کردی ؟ من را دیدی این حالت به تو دست داد . پیغمبر آخرالزمان را که از من زیباتر و دلرباتر است می دیدی چه کار می کردی ؟ از من بهتر حرف می زند اخلاقش از من بهتر است . می گویند زلیخا مکثی می کند و آهی می کشد و می گوید راست می گویی یوسف . یوسف تعجب می کند و می گوید زلیخا تو که او را نمی شناسی . من پیغمبرم خبرش را به من دادند تو از کجا می دانی که راست گفتم . زلیخا گفت که تا تو اسمش را گفتی محبتش در دل من افتاد . تا اسم پیغمبر آخرالزمان را بردی عشقش در دل من افتاد و عاشقش شدم . وحی بر یوسف نازل شد و خدا به یوسف امر کرد : فرمود یوسف ، حرفی که زلیخا الان زد راست گفت واقعا تا اسم حبیب ما را بردی زلیخا عاشق پیغمبر آخرالزمان شد ما می خواهیم به او پاداش دهیم و پاداشش این است که دوباره زلیخا را جوان می کنیم و به تو دستور می دهیم که با زلیخا ازدواج کنی . خدایا قلبهای ما را از عشق پیغمبر و فرزندان او لبریز بگردان .هیأت محبین الرضا علیه السلام




تصاوير ديگر :
 


نظرات شما در مورد اين مقاله
نام شما : (اختياري)
آدرس ايميل : (اختياري)
نظر شما :