|
سخنرانی حجت الاسلام مهدوی در مراسم یادمان شهید حیران نجفی - موضوع: فلسفه شهادت - جلسه اول
این مجلس به یاد نامی یک جوان به خدا رسیده، شهید محمود حیران نجفی است. از این جهت مناسب می دانیم، گفتگوی خود را با این که از این وادی ها، خیلی دوریم، اما می گویند: وصف العیش نصف العیش. گرچه گاهی اوقات ما عیش و نوش جوان های با صفایی مثل شهید حیران نجفی را نداشتیم و نداریم و معلوم هم نیست، داشته باشیم، اما نگذاریم که ابلیس نا امیدمان کند و مقام گفتگو را تعطیل کنیم. و مجلس ذکرمان از این محافل نور و از این اوجگاه های نور تعطیل شود. که با قرآن می توانیم دل را با این اذکار و اوصاف جلا داده و آماده کنیم. لذا چون مراسم به یاد شهید است. آن سلسله بحث هایی را که در هر مجلس شهیدی با مقدماتی پیگیری می کنم، در این جلسه نیز بخش دیگری از بحث مربوط به راه و رسم شهادت را عرض می کنم. راه و رسم شهادت، آن چنان که قبلاً هم در محضر شما عرض کردم، از مفهوم شناسی شهادت بر می آید که راه و رسم شهادت محدود به زمان نمی شود. راه و رسم شهادت، محدود به مکان، نمی شود. انسان فقط در یک زمان مشخص، نمی تواند به توفیق شهادت دست پیدا کند. تا رحمت خدا هست، که لحظه به لحظه هست، توفیق شهادت، برای همه بندگانش هم هست. ولو اینکه این دوره، دوره جنگ نباشد. چون یکی از طرق و وسایلی که انسان به وسیله آن به شهادت می رسد، کشته شدن است. اما مهمترین خصوصیت اهل شهود و شهادت، این است که نفس خود را می کشند. نه اینکه جسم خود را بکشند. و لذا شهید آن نیست که با یک گلوله، حتماً کشته شود. شهید آن است که بتواند نفس خود را در راه خدا بکشد. و بعد موقعی که نفس خود را می کشد، خدا دیدن ها اتفاق می افتد. حجت خدا را حس کردن، اتفاق می افتد. شاهد قرآن شدن، اتفاق می افتد. چشم قلبش، باز می شود. آن موقع، شهادت حاصل می شود. لذا دوباره یاد آوری می کنم. شهید یعنی کسی که قدرت شهود و مشاهده را داراست. اما چه جور مشاهده؟ نه اینکه حالت ماده را ببیند. بلکه بتواند از ماده نجات پیدا کند و خدا را ببیند. بتواند قرآن و حجت خدا را ببیند. اساساً محمود حیران نجفی به خاطر این که بدنش گلوله خورده، یا قطعه قطعه شده، به او شهید نمی گویند. نه، از این جهت به او شهید می گویند، چون حرکت کرده است. از حب نفس گذشت. و خودش را فدای خداوند تبارک و تعالی کرد. آن موقع به شهادت رسید. و از موقعی که نفسش را کُشت و زیر پا گذاشت، به شهادت رسید. لذا شهادت یعنی دیدن و مشاهده کردن. چه بسا انسان درهمین زندگی مادی، توفیقاتی از شهود و مشاهده داشته باشد. این را گفتم برای اینکه آماده شوید و آرزوی شهادت را از سبد زندگی تان دور نکنید. حتماً سعی کنید در دعاها و مناجات هایتان، شهید شدن باشد. خیلی از ماها، دل هایمان خیلی چیزها را نمی بیند مثل جمال آقا امام زمان(عج)، نور وجود حضرتش. اما در دعای عهد به ما یاد دادند که آرزوی شهادت کنید. یکی از مراتب شهادت این است که هر روز صبح دعا کنیم: "خدایا! به ما آن طلعت رشیده را نشان بده"(قمی، شیخ عباس، مفاتیح الجنان، دعای عهد) نه اینکه چشم و جمال آقا را، بلکه نگاه آقا و نور آقا را به ما نشان بده. یعنی شما در دعای عهد، دو بار از خدا، طلب شهادت می کنید. یکی اینکه می گویید:" اللهم اجعلنی انصاره و اعوانه..."( همان) و در ادامه می گویید:" والمستشهدین بین یدیه"(همان) دعای عهد یاد می دهد که در آرزوهایتان، حتماً باید شهادت باشد. یکی از مراتب شهادت، شهید شدن در مقابل آقاست." مستشهدین بین یدیه" خدایا ما را از شهدای رکاب حضرت قرار بده. مقابل آقا! منظور چیست؟ حالا اگر ظهور اتفاق نیفتاده، انسان نمی تواند شهید شود؟ چرا؟! مقابل آقا شهید شدن، یعنی وقتی که انسان از دنیا می رود، آقا را حس بکند و امام محضرش باشد و بعد شهید شود. پس در دعای عهد دو بار از خدا آرزوی شهادت می کنیم. یک بار جلوی امام زمان شهید شدن و یک بار کیفیت شهید شدن را از خدا می خواهیم. یعنی شهیدِ امام زمان شدن. شهود مراتبی دارد. شهدا هم درجه دارند. همانند درجات دیدن ما، شهدا هم درجه دارند. بعضی، آنقدر قدرت دیدنشان قوی است که می توانند خیلی دور را ببینند. و بعضی ها قدرت مشاهده شان کم است. لذا نزدیک بینند. و عینک می زنند که وضعیت شان بهتر شود. قدرت مشاهده شهدا نیز متفاوت است. گاهی اوقات، بعضی ها شمای امام حسین(ع) را می بینند. بعضی ها حضرت زهرا (س) را در برزخ ندیده، بلکه در قیامت و در مقام شفاعت می بینند. بعضی ها هم که آنقدر قدرت مشاهده شان و توانایی دیدشان قشنگ است، حضرت زهرا (س) را نه تنها در همین برزخ می بینند. بلکه در قیامت و در لحظه مرگ نیز می بینند. بعضی ها هم که آنقدر قشنگ کار می کنند و آنقدر زرنگ هستند که ایشان را در زندگی و حتی قبل از مرگ مشاهده می کنند.
راه و رسم شهادت و تعریف شهادت پس فهمیدیم، شهید کسی است که توانایی مشاهده دارد. حال آن که سرش بریده شود یا نه! گلوله بخورد یا نخورد. کسی که بتواند با چشم دلش ببیند شهید است. در جلسات قبل این مطلب را یاد آور شدم. هر جا هم که مجلس ذکر داشتم، این مقدمه را گفتم. برای آنکه خیال نکنید که برای شهید شدن باید شلمچه و فکه اتفاق بیافتد. یا اینکه حتماً باید گلوله و بمب باران و جنگ و جدال باشد. نه اینطور نیست. آن فکه و شلمچه ای که الآن اینقدر برای اهل معنا زیبا شده، تنها یک بیابان بی ارزش بود. به خاطر خون شهید و جایگاه ویژه اش ارزش پیدا کرد. لذا همین سنگر (شهر سنگر، منطقه ای در 12 کیلومتری شهر رشت) شما هم می تواند به واسطه شهود شما، ارزش مکانی پیدا بکند. زمانی که اهل مشاهده شوید، اهل شهود شوید، لذا می توانید آرزو هم بکنید و در آرزوی تان شهید بشوید. اما وقتی که موضوع آرزو پیش می آید، معمولاً احساس نیاز پیش می آید و این سوال که چطور به شهادت برسیم؟ در قرآن، راه و رسم شهادت و به رحمت ویژه خدا رسیدن و خدا را دیدن، در چند نکته آمده است. اول از همه "ایمان" " ان الذین آمنو..." ( سوره بقره، آیه 218 ) یعنی اول باید قبل از اینکه دل ببیند، عقل باور کند. تا زمانی که شما، چیزی را باور نکنید، نمی توانید ببینید و آن را حس کنید. مولوی خیلی قشنگ این معنا را می آورد. روزی، بچه ای در روستا، دیر به مدرسه و سر کلاس رسید. استاد گفت:" چرا دیر آمدی؟ پسرک گفت: "دهی که روی رودخانه اش پل بود، توسط باران شدیدی سیل جاری شد و پل را با خودش بُرد. من مجبور شدم از ده بالا بیایم به مدرسه، به همین خاطر دیر کردم" استاد گفت:" چرا بسم الله نگفتی و از روی آب نیامدی؟!" موضوع گذشت. فردای آن روز پسرک اول وقت به مدرسه رسید. استاد گفت:" چطور فوراً پل را درست کردند؟" پسرک گفت:" مگر شما نگفتید که بسم الله بگو و از روی آب راه برو؟ خُب من هم همین کار را کردم." استاد گفت: "مرا مسخره می کنی؟ بیا برویم کنار رودخانه" رفتند به کنار رودخانه و پسرک بسم الله گرفت و از روی آب راه رفت. یکی از شروط مشاهدات، باورهاست. تا باورها قوی نباشد، شهود اتفاق نمی افتد. استاد خودش گفت، اما باور نداشت و دانش آموز شنید، اما باور داشت. لذا انسان با دل های تردید گرفته، هیچگاه به مقام شهادت نمی رسد. چه شهود خدا، چه شهود قرآن و چه شهود امام زمان(عج). تا ایمان به حجت خدا نداشته باشیم، مقام شهود و شهادت و دیدن امام، برای ما حاصل نمی شود. گفتیم: خدایا ، آن طلعت رشیده را به ما نشان بده، به شرط آن که امام زمان (عج) را باور کنیم. تا ایمان به حجت خدا نداشته باشیم، مقام شهود و شهادت و دیدن امام (عج) برای ما حاصل نمی شود. امام زمان و حجت خدا برای شما است. اما شرطش ایمان است. لذا یکی از راه و رسم های شهادت، "ایمان و باور" است. بین باور و دانستن تفاوت وجود دارد. "دانستن" یعنی این که انسان می داند، ولی باور، یعنی انسان می بیند. استاد می دانست که اثر بسم الله چیست، ولی به شوخی به آن پسر گفت که شما این کار را بکن، چون باور نکرده بود اثر این ذکر را. بنابر این آن نوجوان در این حکایت جزو شهداست. به این خاطر که او چیزی را مشاهده کرد و آن اثر بسم الله است. پس یکی از شروط رسیدن به مقام شهود و مشاهده، ایمان است. ما خیلی اوقات با گریه دعا میکنیم:" خدایا، لحظه مرگ، امام زمان را به ما برسان. لحظه مرگ، فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را به ما برسان. این یک دعا و آرزو است. اما چقدر باور داریم؟ یکی از مراتب شهود و مشاهده که خدا انشا الله به ما توفیق بدهد و شهید بشویم، شهید امام زمان (عج) شدن است. یعنی بتوانیم آقا را ببینیم. و مقام آقا را با قلب حس کنیم. نه آن که چشم و ابروی ایشان را ببینیم و وجود ایشان را حس کنیم. شرط اول این مشاهده باور و ایمان است. جریان" سید بحرینی" را دوباره یاد آوری می کنم. نمونه ای که اگر قرار است من و شما به شهادت برسیم و آرزویمان در دعای عهد مستجاب شود و اگر قرار است که امام زمان (عج) را مشاهده کنیم شرط اولش، باور است. در بحرین یک حاکم سنی مذهب، یک وزیر ناصبی، از آن سنی های کینه دار نسبت به شیعه داشت. روزی این وزیر توطئه کرد و یک قالب گِلی درست کرد و در آن قالب اسم ابوبکر، عثمان و عمر را گذاشت و اذکار "اشهد ان لا اله الا الله" و "اشهد ان محمد رسول الله" اما، اسم این ملعون ها هم به عنوان خلفای رسول الله در آن قالب حک شده بود. درخت اناری در خانه داشت. موقعی که انارها کوچک بودند و آرام آرام رشد می کردند، این قالب گِلی را به میوه های انار وصل کرد. انار هم طبیعتاً رشد خود را ادامه می داد. بعد که انار می رسید، روی پوست انار این اسامی حک می شد. روزی وزیر، انار را آورد به پیشگاه حاکم. گفت: من به شما نگفتم که شیعیان کفر می گویند؟! خدا معجزه خود را هویدا کرد و اسم خلفای راشدین، روی نعمت خدا دادی حک شد. حاکم نیز که سنی بود. این موقعیت را غنیمت شمرد تا شیعیان را تحت فشار قرار دهد. علمای شیعه را فرا خواند. گفت:" تا امروز هر چیزی ما می گفتیم شما برای ما استدلال می آوردید. چه جوابی برای این موضوع دارید؟" علمای شیعه هم ترسیدند. بالاخره تصمیم گرفتند، بر اثر آن میزان باوری که داشتند توسل کنند، لذا هفتاد نفر از علما جمع شده و ده نفر را از بین خود تعیین کردند. و از این ده نفر سه نفر مقرر شد که از امیر سنی مهلت گرفته و به مدت سه شب به بیابان بروند و آقا امام زمان (عج) را صدا کنند. شب سوم سید بحرینی با گریه و عجز و ناله سحرگاه، سرانجام وجود نازنین آقا را دید. سرّ مطلب را بیان کرد. امام گفت:" نترسید. شما فقط وزیر را به همراه حاکم به خانه وزیر بیاورید. و آن ها را به انباری ببرید. در آنجا یک قالب گِلی پیدا خواهید کرد. در آن قالب گِلی، اسم این غاصبین و سِرِّ مطلب آمده و برای اینکه اساساّ حقانیت شما مشخص شود، بگویید انار را هم بشکافند." سید بحرینی" می گوید:" آقا جان! ما سه روز است که به اینجا آمدیم و شما را صدا می زنیم. بعد از سه روز جواب گرفتیم." امام فرمود: تقصیر خودتان است. شما خودتان شرط گذاشتید که سه روز بیایید به اینجا و ناله بزنید. اما اگر در همان جا صدایم می کردید و باور داشتید، جواب را به شما می دادم." ( نجم الثاقب، ج 2، ص ) پس میزان باورها، میزان مشاهدات و درک انسان را بالا می برد. چون اینها فکر می کردند که حتما باید سه روز ناله کنند و آقا را صدا بزنند، بنابر این سه روز طول کشید تا بتوانند آقا را مشاهده کنند. اگر باورشان آن قدر قوی بود و همان لحظه ایشان را صدا می زدند، در همان لحظه آقا جوابشان را می داد، یا حداقل در ذهنشان، جواب را می آورد. لذا اگر آرزوی شهادت می کنیم، ابتدا باید، باورهایمان را سر و سامان بدهیم. اگر می خواهیم امام زمان (عج) را مشاهده کنیم و شهید امام زمان شویم، باید باورها سر و سامان یابد. در غیر این صورت شهود اتفاق نمی افتد و شهادت حاصل نمی شود. میزان باورها، درجات شهادت را مشخص می کند. فقط باور کافیست؟ نه! باور شرط اول است. باور مقدمه ای برای شرط دوم درست می کند. باور و ایمان باعث می شوند که شما صدا کنید. اما انسان می تواند ببیند، ولی گاهی اوقات، عینک دودی روی چشمش است. یا چشم او را به زور بسته اند. تعبیری که در الفاظ عرفانی و دعا به آن اشاره شده، حجاب است. می گویند باید کشف حجاب کنید. منظور کاری که رضا خان انجام داده نیست. یعنی اینکه هجرت کنیم. لذا در آیه قرآن شرط اول، ایمان و شرط دوم، هجرت ذکر شده است. هجرت یعنی برطرف کردن حجاب ها. گاهی اوقات باور ما نسبت به امام زمان (عج) بد نیست. اما باید عینک های دودی و این چشم بندهایی را که بر روی چشم نمی گذارند که خوب ببینیم، برداریم. اما این عینک ها و چشم بندها چیست؟ یکی از آن ها تعلقات به غیر خدا و غیر امام زمان (عج) است. یکی از برترین هجرت ها، ترک معاصی است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) می فرمایند:" اَفضَل الهِجره اَن تَهجُرَ ما کَرِهَ الله" ( محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، باب هجرت) مهاجر درجه ی یک خدا، کسی است که بتواند از گناه، هجرت و دوری کند. گاهی اوقات وجود نازنین امام زمان (عج) را حس می کنیم، اما نمی توانیم با ایشان ارتباط برقرار کنیم. مانند کسی که کور نیست و قدرت دیدن دارد ولی چشمش را بسته اند. اگر هم چشمش خیلی خوب ببیند با آن عینک و چشم بند، نمی تواند خوب ببیند. چون عینک دودی، همه جا را سیاه نشان داده و حقیقت را نشان نمی دهد. کار گناه نیز، همین است. لذا شرط دوم، بنا بر فرمایش قرآن، "دل بریدگی" می باشد و برای رسیدن به شهادت باید "هجرت" کرد. "هجرت" یعنی "دل بریدگی". یعنی از یک فضای روحی، به یک فضای روحی بالاتر رفتن. اگر در مقام شهدا بنگرید، می بینید که خدا، آنها را امتحان می کند که دل بریده هستند یا نه؟ چرا حجر بن عدی، شهید امیرالمومنین (علیه السلام) است؟ چون اهل هجرت و دل بریدگی بوده. در هنگامی که می خواستند عزیز و پسر او را مقابل چشمانش سر ببرند، به خاطر مولای خود کاری انجام نداد. این یک نوع هجرت است. یا هجرتی قشنگ تر که اگر برای من و شما اتفاق بیفتد، ترک معصیت می کنیم. در این مورد نمی توانم زیاد صحبت کنم. چون این حرف ها برای من زیاد است. باید اهل صفایی پیدا کنیم که هجرت را تجربه کرده باشد و برای شما مشاهداتی را که به علت ترک گناه برای او اتفاق افتاده، را تعریف کند. آن طوری که میرداماد ترک معصیت کرد و دید. یوسف نبی ترک معصیت کرد و دید. جناب عباس (علیه السلام) ترک معصیت کرد و دید. حرّ بن یزید ریاحی، ترک معصیت کرد و دید. "بله" حربن یزید ریاحی به خاطر ترک معصیت امام زمانش و امام حسین (علیه السلام) را مشاهده کرد. معصیت عناوین مختلف دارد. قرآن می گوید:" برای رسیدن به مقام شهادت باید ابتدا باورهایتان سر و سامان یابد." وقتی باور کردید در مرحله دوم باید اهل دل بریدگی شوید. زیرا اگر باور نباشد، هجرت هم اتفاق نمی افتد. ما می دانیم که هجرت یعنی ترک معصیت. ولی مشکل این است که هنوز مرحله اول، یعنی باورمان تکمیل نشده است! چه کار باید کرد؟ شما اگر در دنیا به چیزی باور کنید، برای آن هجرت هم خواهید داشت. مثالی که همیشه عنوان می کنم این است که ما همیشه به اثر گذاری پول در زندگی خود باور داریم. خیلی ها مومن به دلار و ریال و پوندند! چون باورشان این است، آن ها را اهل هجرت نمی کند. شما به نماز صبح هایمان دقت کنید. راه و رسم شهادت بعضی اوقات با نماز صبح ها مشخص می شود. خیلی هایمان نمی توانیم نماز صبح هایمان را اول وقت بخوانیم. چون باورمان به خدا و وجود به خداوند، کم است. بعضی ها هم که به راحتی نماز را قضا می کنیم. چون باورمان کم است. هجرت و دل بریدگی از رختخواب و از خواب گرم دوره جوانی، آن هم به خصوص در فصل پاییز که مزه می دهد. مخصوصاً وقتی باران هم به سقف خانه برخورد می کند!! وقتی باور حاصل شد، اهل هجرت می شویم و وقتی اهل هجرت شدیم، اهل جهد و جهاد هم خواهیم شد.
یعنی تلاش و کوشش می کنیم. نه اینکه حمّالی کنیم. بلکه جهاد و کوشش در راه خدا. ما خیلی وقت ها حمّالی می کنیم. جسارت به کسی نشود. گاهی اوقات خودم به کارهای مذهبی خودم نگاه می کنم و می بینم که "حماله الحطب" (سوره مسد، آیه ) هستم. وقتی ما و جمع ما می خواهیم مجلسی برای اهل بیت بگیریم. وقتی این کار فی سبیل الله نباشد، در این مجلس کلی پشت سر هم غیبت می کنیم. مجلس امام رضا (علیه السلام) گرفتن مستحب است، ما گاهی اوقات برای تدارک مجلسی برای امام رضا (علیه السلام) که مستحب است، اینقدر گناه می کنیم که حد ندارد. قرآن می گوید اگر قرار است به رحمت ویژه الهی، یعنی وصال خداوند برسید، ابتدا باید باور شما خوب باشد. باور که خوب شد، باید هجرت خوب باشد. هجرت که خوب شد، جهاد و جهد در راه خدا. جهد هم فی سبیل الله است. فی سبیل مردم نیست و برای خوش آمد گویی به مردم نیست. فقط خالص کار انجام بدهید. گاهی اوقات باور کنید که ما حمّالی می کنیم. یعنی بار دیگران را روی دوش خود می گذاریم و به این طرف و آن طرف می بریم. در حالی که بار مال خودمان نیست. زجرش را می کشیم، اما بار مال ما نیست. مال کسی دیگر است. بعضی وقت ها در دینداری خودمان حمّالیم و همیشه بار دیگران روی دوش ماست و خودمان را فراموش می کنیم. قرآن می گوید:" خر را دیده اید؟ بار کتاب دارد و به این طرف و آن طرف می برد ولی حتی یک صفحه را نمی تواند بفهمد." قرآن می گوید:" آن کسی که حرف می زند ولی عمل نمی کند، مانند چهارپاست. ( سوره جمعه، آیه 5) لذا اگر ایمان و هجرت باشد، جهاد، فی سبیل الله می شود. ولی اگر ایمان و هجرت نبود، جهاد فی سبیل الله نیست. راه و رسم شهادت طبق آیه قرآن، 1) باید باورمان قوی باشد. 2) باید اهل هجرت و دل بریدگی باشیم. 3) اهل جهد و جهاد و تلاش برای خدا باشیم. سپس می فرماید:" این ها منتظر رحمت خدا باشند." اما در آخر یک جوری به ما دلداری می دهد. می گوید: دست گداییتان را تعطیل نکنید، به این خاطر که خداوند غفور و رحیم است. ظرف گداییتان را قشنگ کنید. در دوره جوانی، خود را اهل شهادت کنید. این جمله آخر من باشد. می خواهم امید بدهم. به شیطان می گویم: روزی ده بار، صد بار مرا ضربه فنی کردی و از خدا و امام زمان (عج) دورم کردی. مرا زمین گیر کردی و نگذاشتی که به خدا و امامم برسم. اما چیزی در دلم هست که نمی گذارم که تو مرا نا امید کنی. زمین گیرم، ولی می گویم: "خدایا مرا به شهادت برسان." وقتی می گوییم خدایا مرا به شهادت برسان، یعنی اینکه خدایا! باور های مان را درست کن. یعنی اینکه خدایا ما را اهل هجرت کن. یعنی خدایا ما را اهل تلاش خالصانه بگردان و جهادمان را فی سبیل الله قرار بده. میان برهایی در عالم است. گاهی اوقات آنهایی که باور هایشان ضعیف بوده، آنهایی که هجرت هایشان قشنگ نبوده، آنهایی که تلاش خوبی نداشتند، اما گاهی اوقات غفوریت و رحمانیت خداوند را به رخ او کشیدند. این میان بر این است که از خدا بخواهیم. ادعونی استجب لکم ( سوره غافر، آیه 60) خداوندا می دانی که ما هیچ از خود نداریم. تو که غنی و کریم رحیم و مبدل السیئات بالحسنات هستی، خودت از کرمت به ما ارزانی دار. راه و رسم شهادت این است: تا لحظه ای که نمرده ایم نباید از رحمت خدا نا امید باشیم. چهارمین فاکتور برای آنهایی که در سه تا فاکتور کم آوردند و باید تک ماده داشته باشند. "آرزو و نگاه کردن به رحمت و غفرانیت خداست." چقدر کسانی بودند که در وادی گناه غرق بودند. ولی عاقبت بخیر شدند. برای اهل فیض این نوع شهادت ها زیبایی است. چون امید دارند که که عاقبت بخیر شوند. شهدا از زمانی که به دنیا آمده اند ملکوتی و قدسی نبودند. استثنا هم بود. بعضی از شهدا واقعاً عجیب بودند. خمیر مایه شان عجیب بود. مثل شهید برونسی، شهید چمران، شهید بابایی. اما بعضی از آنها این طور نبودند. یکی از شهدا به یک روحانی نامه ای داد. گفت:" حاج آقا تا وقتی من نمردم نامه را باز نکن." وقتی شهید شد و گلوله تانک همه پیکرش را به خاکستر تبدیل کرد. حاج آقا نامه را باز کرد. دید که با خدا نجوا کرده. در وصیت نامه نوشت:" خدایا من زمانی در جهالت بودم. کار های خلاف کردم. روی بدنم خالکوبی صحنه های ممستهجن هست. خدایا مرا ببخش. اما حاج آقا؛ اگر قرار است که مرا غسل دهند، از زیر لباسم مرا غسل دهند. طوری که خالکوبی های بدنم مشخص نشود و آبرویم نرود. خدایا، مرا پاکم کن، خاکم کن." ببینید خدا هم چه طور ستار العیوب است. اصلاً پیکری باقی نماند تا، کسی ببیند.
هیأت محبین الرضا علیه السلام بخش سنگر
|